خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





افسانه کیمورا

                                       قسمت سوم       

      در سال نهم تحصیلم برای اولین بار به کیوتو رفتم و دان 3 شدم.هیچ مشکلی با آزمون مهارت
    نداشتم ولی در آزمون کتبی کاملا ناتوان بودم.زمان آزمون داشت تمام می شد.برگه ی یکی آزمون
    دهنده ی پشت سرم را که قبل از من امتحانش تمام شده بود را به سرعت برداشتم و اسمم را رویش
    نوشتم .هنوز هم برای کاری که در حق آن فرد انجام دادم احساس گناه می کنم.
    در تابستان سال دهم تحصیلی که از مدرسه راهنمایی به دبیرستان چینسی رفتم درمسابقه تیم قرمز
    که در استانداری ساگا برگزار می شد،بعنوان یک دان سه ایی ،چهار نفر دان 3 و شش نفر دان 4
    بهمراه کاپیتان تیم مقابل را شکست دادم در نتیجه دان 4 بمن اهدا شد.یک دان 4 کلاس دهمی در
    کشور خیلی نادر بود بهمین خاطر معروف شدم.
    سال بعد مدرسه ام در مسابقات کشوری مدارس در کیوتو شرکت کرد. و به فینال رسید.در فینال با
    دبیرستان تجارت اول کیوتو روبرو شدیم.این مدرسه خیلی قوی بود و بخاطر قدرتش در
    نوازا)خاک( مشهور بود.وقتی نوبت من بعنوان کاپیتان رسید تنها 3 تن از اعضای تیم مقابل باقی
    مانده بودند و 4 نفر از اعضای مدرسه ما شکست خورده بودند. هر سه را بترتیب با اوچی گاری نه
    وازا و نه وازا شکست دادم .بدین ترتیب دبیرستان چینسی برای اولین بار در تاریخ حضورش در
    مسابقات، قهرمان کشور شد.
    در اوایل روزهایی که وارد مدرسه ی چینسی شده بودم از فونایاما که 1 سال بزرگتر از من بود با
    یک اوسوتوگاری سنگین شکست خوردم طوری که برای چند ثانیه قادر به بلند شدن نبودم.در آن
    روزها می خواستم از او انتقام بگیرم ولی نمی توانستم به سطح او که سطح کاپیتانی بود برسم .با
    این حال او خیلی مراقب بود و میدانست که من خیلی زود به او می رسم.در مسیر 3 کیلومتریمان از
    مدرسه تا بوتوکودن و از آنجا به ایستگاه ناگاروکوباشی که قبلا از آنجا با قطار به خانه می رفتم با
    هم قدم می زدیم ،او درباره وزن و قدم سوال می کرد.احتمالا می خواست برتری بدنی اش را به رخ
    من بکشد.من واقعا از اینکارش متنفر بودم ولی چون یک سال از او کوچکتر بودم نمی توانستم به
    صراحت این را به او بگویم.
    در آن روزها در مدرسه چینسی در استان کوماموتو دو دعوای بزرگ داشتم.طبیعی بود که فرد
    جوانی که بسرعت مشهور شده خیلی زود به مبارزه طلبیده شود.اولین دعوا وقتی بود که دومین
    سال حضورم در آنجا بود.یکی از اعضای باشگاه مدرسه چینسی بنام لیدا که برای کاپیتانی تیم با
    من مسابقه داده و شکست خورده بود از من کینه به دل گرفت.در یکی از روزهای ماه ژوئن در بین
    راه به سراغم آمد و گفت ))یک کار کوچک با تو دارم پس دنبالم بیا(( در چنین مواردی معن ی کار
    معلوم است. گفت ))خیلی پررویی میخواهم امروز به حسابت برسم(( و یک چاقوی کوچک از جیبش
    درآورد و ناگهان بسمت من حمله ور شد.ابتدا تصور کردم که جاخالی داده ام ولی چاقو به باسنم
    خورده بود.او سوار دوچرخه شد و شروع کرد به فرار کردن من هم در حالی که از باسنم خون می
    آمد پشت سرش می دویدم و آخر سر به خانه شان رسیدم.داخل خانه ماند و بیرون نیامد در عوض
    والدینش بیرون آمدند و خیلی معذرت خواهی کردند و گفتند))پسر ما وقتی که به تو چاقو زد دست
    خودش را هم بریده و حالا مجروح است.یک دکتر در راه است((.بنظر می رسید زخم لیدا از مال من
    هم جدی تر باشد.ولی مجبور شدم 20 روز از تمرین دور بمانم.
    در سومین سال که وارد دبیرستان شدم ))کِی K (( مرا به مبارزه طلبید .او
    در دعوای خیابانی در بین کل بچه های دبیرستان در منطقه ،بهترین به
    حساب می آمد.او دانش آموز دبیرستان بازرگانی کوماموتو بود.قد کوتاهی
    داشت ولی معروف بود که در هر دعوای خیابانی چاقو بیرون می کشد. همه
    میدانستند که وقتی می بازد والدین و فامیل هایش همگی جمع می شوند تا
    انتقام بگیرند. نزدیک غروب ،در راه برگشتن از بوتوکودن داشتم از پل
    ناگاروکو عبور می کردم که مرا دید و گفت ))با من بیا((.رفتیم به پارک
    شیموگاوارا .گفت:))تو کیمورایی ،مگر نه؟(( این اولین باری بود که ما همدیگر را چهره به چهره می
    دیدیم.به فاصله ی 1 متر از هم به یکدیگر خیره شدیم و او یکهو یک تانتو)قمه( بیرون کشید و بطرف
    من حمله کرد جا خالی دادم و او را گرفتم و محکم انداختمش روی زمین در این حالت دیگر او تحت
    کنترل من بود.))من کِی هستم.تسلیمم.تو خیلی قوی هستی(( او خودش را معرفی کرد و معذرت می
    خواست.پس از آن دعوا،هیچ کدام از والدینش برای انتقام نیامدند علاوه بر این دیگر هیچ کدام از بچه
    های دبیرستان مرا به دعوای خیابانی دعوت نکردند.
    مردم به من جو شو کیمورا –یعنی کسی که همیشه برنده است-می گفتند.با این حال در زندگی 4 بار
    شکست خوردم و همیشه از این شکست ها رنج می برم.وقتی اولین سال در دانشگاه تاکوشوکو
    بودم تا آن موقع عقیده داشتم اوسوتوگاری ،سئوناگه و اوچی گاری و ... تکنیک های کاملی هستند و
    من با این فنون دائما برنده می شدم با این حال در بهار سال 1935 برای اولین بار تکنیک های مورد
    علاقه ام با محدودیت روبرو شدند.
    کیمورا دان 5 در 18 سالگی
    در بهار سال 1935 در 18 سالگی خیلی زود پس از آنکه وارد برنامه مقدماتی دانشگاه تاکوشوکو
    شدم در یک شیایی در کودوکان ،هشت مبارز دان 4 را شکست دادم.وقتی با مبارز نهم روبرو شدم
    بشدت خسته بودم.در نهمین مبارزه از ریوجو میاجیمی ،دانشجوی دانشگاه میجی ،با یک هارای
    مکی کومی شکست خوردم.ولی با این حال همین کافی بود تا دان پنجم را بگیرم وقتی به جوکوی
    استاد اوشیجیما برگشتم و نتیجه را گزارش دادم ،استاد چندین سیلی پیاپی به صورتم نواخت و
    گفت))شیایی یعنی یک دوئل با شمشیر واقعی ،بکش یا کشته شو.پرتاب حریف یعنی کشتن
    حریف.پرتاب شدن یعنی کشته شدن.تو هشت نفر را کشتی و توسط نهمین نفر کشته شدی .بیاد
    داشته باش اگر می خواهی زندگی ات را وقف جودوکنی تنها با پرتاب حریفان یا مساوی کردن می
    توانی نجات پیدا کنی مهم نیست با چند حریف قدرتمند روبرو می شوی!!!.
                                       


    این مطلب تا کنون 3 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,مدرسه ,اولین ,دبیرستان ,دادم ,چینسی ,برای اولین ,دعوای خیابانی ,مدرسه چینسی ,اوچی گاری ,دبیرستان چینسی ,
    افسانه کیمورا

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده